تبليغاتX
پاتوق 27
پاتوق

 

روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي

 

ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه

 

 دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت .

                                      

زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد .

 

قبل از توقف اتوبوس در استگاه پيرمرد از جابرخاست .

 

به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين

 

گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به

 

 تو بدهم خوشحال تر خواهد شد))

 

دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت

 

بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي

 

خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست

 

                                                       فرزین

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/07ساعت 15:43  توسط فرزین  |